سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران

یک کلام حرف خودمونی

 

دانلود موسیقی خواب و آرامش
دانلود رمان میخواهم زندگی کنم
دانلود رمان عشق و هزار و یک شب
دانلود رمان در جستجوی بهار
دانلود رمان شبهای تهران
دانلود رمان لیلا
دانلود رمان زن قراردادی
دانلود رمان پری خانه پدر بزرگ
دانلود رمان وادی عشق و گناه
دانلود رمان زندگی دوباره
دانلود رمان اسیر تقدیر عشق
دانلود رمان ژالاب
دانلود رمان شایان
دانلود رمان چشمان وحشی
دانلود رمان بازی ایام
دانلود رمان عروس خانم کدومشونن
دانلود رمان رقص در خاطره
دانلود رمان غم های زندگی
دانلود رمان اشک مهتاب
دانلود رمان ماه عسل
دانلود رمان حس خفته
دانلود رمان لحضه عاشق شدن
دانلود رمان پریا
دانلود رمان تولد دوباره یک عشق
دانلود رمان عشق و هوس
دانلود رمان سالومه
دانلود رمان زمین عشق
دانلود رمان عشق تا ابد
دانلود رمان چشمان همیشه مست
دانلود رمان زن نیمه ی تنها
دانلود رمان شب شیشه ای
دانلود رمان کیش و مات
دانلود رمان رنج خورشید
دانلود رمان صورت پنهان
دانلود رمان سایه های عشق
دانلود رمان خاطره ها - غروب عاشقان
دانلود رمان آفتاب در پس سایه
دانلود رمان هم نوا با ترانه های دلتنگی
دانلود رمان نکند تنها بمانی
دانلود رمان ناقوس خاطره ها
دانلود رمان شبهای مهتابی
دانلود رمان رنگ گل نسترن
دانلود رمان عشق من خداحافظ
دانلود رمان دره های عشق
دانلود رمان صبح پشیمانی
دانلود رمان ویلای زعفرانیه
دانلود رمان سرنوشت
دانلود رمان گل یخ
دانلود رمان طلوع خوشبختی
دانلود رمان این روزهای بارانی
دانلود رمان قلب ستاره
دانلود رمان قلب شیرینم هدیه به تو

 


 

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای انسان ها به خلقت نرسیده بود

خوبی ها وبدهی ها در همه جا شناور بودند،آنها از بیکاری خسته

 و کسل شده بودندروزی همه فضایل وتباهی ها دور هم حمع

 شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد

 و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک همه از این

 پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم

 می گذارم من چشم می گذارم.و از آنجایی که هیچ کس

 نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند

 او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست

و شروع کرد به شمردن..یک..دو..سه 

همه رفتند تا همه جایی پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد

اصالت در میانِ ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکزِ زمین رفت.

طمع داخلِ کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..

هشتاد ویک همه پنهان شده بودند به جز عشق که

همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.و جای

تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردنِ

 عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایانِ

 شمارش میرسید.


نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامی که دیو